حوالی تو
زنبق ها بهار را نفس نفس می زنند
حوالی تو
ماه دیوانه می شود
کوچه به کوچه 
نقره می پاشد و نور میریزد
باد با دایره زنگی به خانه ها سرک می کشد
و سرخوشانه می رقصد
حوالی تو
نارنج ها همیشه غرق شکوفه
تاکستان ها همیشه مست
مست ها
همیشه غزلخوان
وغزل ها همیشه عاشق اند
حوالی تو
کبوترها 
به اطلسی ها دل می بازند
مادیان ها با علفزارهای ترد
عشقبازی می کنند
حوالی تو
مروارید
بنفشه
یاس
برکه
حوالی تو 
تاکستان های رنگ رنگ
قاصدک های خوش خبر
شالی های متبرک
دریاهای آبی
حوالی تو ستاره های روشن
باران های دو نفره
یاکریم های بازیگوش
آه بگذار
بگذار تا نفس تازه کنم
دوباره میگویم
چقدر حوالی تو بودن
برای من خوب است

بتول مبشری

 


اشعار بتول مبشری

 

جا مانده ام
کنارِ اتاقی که سرد و تاریک است
جا مانده ام
میان خاطره های گریخته و تباه شده
کنجِ اتاق
تختی بدون حس وُ بالشی خالی از هیجان
دیوارها دچارعکس های قدیمیِ سیاه شده
یک گوشه ی میز
پخش و پلا شده کتاب های فروغ
با شعرهایی که یادواره ی حواس های خوب خداست
بالای سطر اول کتاب ِ چشم هایش بزرگ علوی
یک شعرعاشقانه
با دست خط کسی
که بیرحمانه آشناست
آنجا کنار قاب کهنه ی ساعت دیواری
تصویر با شکوه زنی 
نشسته میان بی کرانِ آغوشی
یک زن شبیه آن روزهای منی که من بودم
لبخند دل ربای عاشقانه ای وُ نگاه دلنوشی
شال طوسی گردن او 
امشب میان دست های من است
با بوی عطر مبهمی که میان اتاق گیرانده
پیراهن چهار خانه ی قهوه ای خوشرنگی
بر روی دسته ی چوبی صندلی آنسوی اتاق جامانده
این شانه
این رُژلب
این ریمل 
این سایه چشم کبود
هم قصه با شبانه های من
با دلم 
نفس نفس زده اند
این شیشه ی خالی عطر( دیور )
این کاست الهه ی ناز 
همراه التهاب عاشقانه ی من
آتش فشانده 
زبانه کشیده اند
رنگی به بیقراری حس های خفته ی من
به دست هوس زده اند
اینجا میان اتاق خاطره ها خدا چه می کنم امشب
لبریزم ازبارش بی امان ابرهای بارانی
کو سایه ای که بلغزد به شانه ی خسته ی من
کو رد پای بازگشت کسی 
از سر پشیمانی
باید رها شوم بروم
به سمت خواب و شراب 
هی جام بگیرم از دست خدای فراموشی
آنقدر بنوشم که فاصله گیرم از همه چیز
تاوان درگیری با خاطره ها ی جان سوز است
ویرانی ُمستیُ سکوتُ
خاموشی

بتول مبشری


اشعار بتول مبشری

 

دوباره آيا خواهم ات ديد؟
کجا 
چگونه 
کي ؟
پاي کدام سپيدار
به وقت بارش کدام ابر
ميان نجابت کدامين کوچه ی بن بست
پشت دلهره ی کدام پنجره
دوباره آيا خواهم ات بوسيد؟
زیر درخت انجيری
روي صندلي چوبي کافه ای
درپناه چترخیسی کنار خیابان
ميان تاريکي وسوسه ناک سينمايي
دوباره آیا خواهم ات دید؟
افسوس
کرمان تا تو
فاصله ی خداست با آدم ها
داريم
بدون هم
بدون هم
پير مي شويم .

بتول مبشري

 


اشعار بتول مبشری

ما پرنده های مادرم بودیم
لا به لای موج های دامن اش 
خوشترین خواب ها را دیدیم
ازوسعت مهربان آغوش اش سیب چیدیم
بنفشه بوییدیم
باران نوشیدیم
بادبادک هوا کردیم
گل دسته کردیم
دنبال قاصدک دویدیم
تا خواب هایمان سبک و تُرد و متبرک شد
ما پنج پرنده بودیم
سرخ
زرد
قهوه ای
حتی سیاه
و من که آبی ترین شان بودم
همه پریدیم
بوی سیب ازیادمان رفت
و عطر آشنای چای را 
به نمیدانم چه طاق زدیم
بی هوا یک به یک پر کشیدیم
از اتاق
خانه
نجابت
صبوری
و مادرم
مادرم امروز بی نهایت تنهاست
ومادرم
آخرین پرنده ای ست
که برای خودش لالایی می خواند
و برای خودش می خوابد
حالا ما
پنج پرنده ی آواره ایم
با شب هایی پر از حسرت خواب

بتول مبشری
برای این روزهای مادرم

 

 


اشعار بتول مبشری

 

مفهوم این دلتنگی بی های وهویم چیست دق کردم
حسی بجز یک بغض دائم در گلویم نیست دق کردم
گم کرده ام حتی نشانی خودم را توی آیینه
غیر از زنی سرخورده چیزی روبرویم نیست دق کردم

دق کرده ام یعنی که می میرم به استمرار
یعنی که ماندم بین حصرِ سایه با دیوار
دق کرده ام یعنی هوای خانه ام ابری ست
تنهایی ام خط می خورد با جوهر تکرار
.

دق کرده ام یعنی که مثل بادها آشفته سر بودم
یک عمر کنج خلوت ام هم دربدر بودم
دق کرده ام یعنی دویدم بر مدار هیچ
یعنی که از احساس بودن دورتر بودم
.

دق کرده ام یعنی اتاقم سرد و خالی بود
پایی اگر سر زد به احساسم خیالی بود
یعنی اگر دستی به قلبم دانه ای پاشید
طوفان بیرحمی همان جا آن حوالی بود
.

دق کرده ام یعنی به تن کردم عزایم را
در خود شکستم تکه تکه های هایم را
دق کرده ام یعنی که شُستم در مسیر درد
همدست ِ باران ردپای اشک هایم را

دق کرده ام یعنی که نزدیک ام به پایانم
در مجلس ختم خودم ساقی و مهمانم
یک شب شبیخون زد به سرتاپای من پاییز 
عمری ست دامنگیر نفرین زمستانم 

مفهوم این دلتنگی بی های و هویم چیست ؟ 
دق کردم

بتول مبشری

 


اشعار بتول مبشری

 

امروز هم یاد تو با یک عکس بر دیوار
فنجان تلخی قهوه با یک پاکت سیگار

می نوشم ازاندوه چشمان تو دردی را
پُک می زنم ته مانده ی سیگار زردی را

دلتنگی ات را از نگاه عکس می خوانم
بیش از تو از هر آنچه بود و رفت حیرانم

بعد از تو هر شب در اتاقی سرد خوابیدم
بعد از تو هر شب با هجوم درد خوابیدم

بعد از تو هر شب غرق تنهایی بی آغوش 
در خلوتم بی شانه بی همدرد خوابیدم

بعد از توهر کس را تو را دیدم تو . نمی دانی
لعنت به من لعنت به آن حس های ویرانی

من مُرده ام بردار از چشم ام نگاهت را
جاری نکن اندوه چشم داد خواهت را

با اسب غمگین نگاهت هی نکوبانم
بیش از تو از رنجی که طی کردم پشیمانم

امروز هم یاد تو با یک عکس بر دیوار
.

بتول مبشری

 

 


اشعار بتول مبشری

 

تو را بیاد می آورم
میان نفس های پاییز
کنار گلهای داوودی به غنچه نشسته
وقتی که گوشه ی پرده بدون حس دستی تکان می خورد
یا وقتی که باد
باد محزون آرام آرام از کوچه می گذرد 
تو را بیاد می آورم
وقتی که شعری ذهنم را بارانی می کند
یا صدای ویولونی 
گذشته ها یم را خیس و تازه می کند
تو را بیاد می آورم
و پاییز اتفاقی ست
که برگهای سبز و نارنجی خاطراتم را
یک به یک می تکاند
می تکاند
تو را بیاد می آورم
و سردم می شود
سرم را بر شانه های افتاده ی پاییز می گذارم
به خودم میفشارم اش
و بعد تمام قلبم 
با التماس تیر می کشد
تو را بیاد می آورم
میان یک بن بست ابری مه آلود
جایی که زنی به تماشایت ایستاده 
و تو 
تو از دورفقط برایش دست تکان می دهی
آنقدر دوری
آنقدر دوری
که 
سارها از پرواز می مانند
و با هق هق آن زن
گریه شان می گیرد

بتول مبشری

 


اشعار بتول مبشری

خدای برگ ریز
خدای پاییز
جای من خالی ست
جای من روی نیمکت سوم کنار پنجره
جای من میان نقاشی های کودکی ام
جای من کنار سارا و کوکب خالی ست 
کنار تخته ی سیاه و گچ 
میان حیاط آب پاشیده ی مدرسه
خدای مهر ماه
خدای مدرسه
من از هیاهوی این خیابان و این کلاغ ها خسته ام
جای من کنار دستهای کشیده و تیره ی مادربزرگم است
وقتی که نقل و نبات تعارفم میکند
جای من پیش دامن عطری مادرم است
وقتی که گریه میکنم
وقتی که مشق های فردایم را ننوشته ام
وقتی که مبصر نیستم
وقتی که فوزیه بیست های دیکته اش را به رخم میکشد
خدای کودکی ام
جا ی من همه جا خالی ست
جایی که دارا انار دارد
جایی که کبری تصمیم میگیرد
جایی که آن مرد می آید
درباران
با اسب

بتول مبشری


اشعار بتول مبشری

با دیگران می بینمت حالم جنونی می شود
آهوی آرام دلم چون ببر خونی می شود

از خشم ِ شب پر می شوم در هیبت سربازها
شعری پُر از خط خوردگی سرخورده از ایجازها

با دیگران می بینم ات شبگرد ِمستی می شوم
قداره می بندم به دل خنجر به دستی می شوم

سعدی نمی خوانم دگر چنگیز و تاتارم ببین
خون از سبیلم می چکد یعنی که خونخوارم ببین

با دیگران می بینمت لیلا شدن گم می شود
لکاته ای در شعر من رسوای مردم می شود

مریم نمی مانم دگر عذرا شدن دلچسب نیست
تنها نوردی می کنم مردی سوار اسب نیست

با دیگران می بینم ات یک قیصریه آتشم
هم دستمال وُ روسری هم شهر آتش می کشم

لوطی و جاهل جملگی خلوت کنید این راسته
لیلای مجنون حالتی از جان من برخواسته

شاید در این جنگ بلا مقتول ِاحساسی شوم
شاید بمیرم زودتر قربانی خاصی شوم

هرجا که جمعی پای هم گفتید از حال دلی
یاد آورید از گم شدن در قصه ی بی حاصلی

سرخط اخبارم کنید با قصه ی تنهایی ام
من دیدمش با دیگری این شد تم رسوایی ام

بتول مبشری

 

 


اشعار بتول مبشری

 

وقتی که پُردلتنگی
چه فرقی می کند 
روزهای میانی اردی بهشت باشد
یا فصل تب کردن نخل ها
گلنارها به انار شدن رسیده باشند
یا انجیرها دل احساس شان ترکیده باشد
راستی چه فرقی می کند
وقتی برای فراموش کردن چیزی یا کسی
در خودت آنقدرمچاله شوی
آنقدر مچاله شوی
که عطر و بوی صد بهار هم گرم و روشن ات نکند
این روزها می خواهم با گلهای قاصد درد دل کنم
شاید خلوتی سراغ داشته باشند
آغوش نیستانی
وسعت کاجستانی
دامنه ی متروک کوهی
و من
غیر از یک تابوت غرق بنفشه 
و شاخه پیچ امین الدوله ای
از همین حیاط پشت پنجره 
واقعا دیگر چه می خواهم
اتفاق که بیفتد
دستهای بلند باد 
اشک های پَرِ شال گردن مردی را
خواهند تکانید
بر سنگ مزاری
که دل تُرد علف ها ی وحشی را 
درهم فشرده است
سخت

بتول مبشری


اشعار بتول مبشری

تبلیغات

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

آهنگ پیشواز همراه اول و ایرانسل با پخش آنلاین ایمان فراهانی WOW MUSIC گرایلی موزیک اخبار سینمای ایران سرای غزل